تبليغاتX
برای جزتو

برای جزتو

حرفهای بی سر، گاهی با سروته

دوباره

سلام!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 13:43  توسط نورا   | 

لنگرود _ رامسر

چند دقیقه ای بعد سوم نگاهم را نادیده میگیرم

که این مسیر تکراری را تکرار،تکرار،تکراری نبینم...

ماشین جلویی  جسم کوچکی شده در شیشه ماشین عقبی..

فرفره فروش کوچک که دریا را نصف کرده ،می چسبد به گوش دخترک

و پر های فرفره هی پیدا و پنهان می شوند..

هتل های  قد و نیم قد ،مربع مستطیل هایی درهم،

چسبیده اند به شیشه  مینی بوس...

دست مرد نوار افقی  بر گردن زن...

همه چیز یکدست

تخت..

 تخت...

مثل خیال خام من ۱۰دقیقه قبل از امتحان..!

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 13:27  توسط نورا   | 

روز تو،سال ما

ظهر ها نمیبینمت..

شب ها پای تلویزیون  چرت می زنی..

وراه اعتراضمان با "زندگی سخت است" خفه می شود...

روزگار خوشی تو پس کجاست ،بابا؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 0:37  توسط نورا   | 

حراج

آی جهان چهارمی، بیا..!

میخوام  سومی بودنمو بهت بندازم(به گرونیه عقده های عتیقه ی دلم)........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 13:25  توسط نورا   | 

جور واجور

زنها گاهی آنقدر شبیه هم میشوند 

که تشخیص فا ح شه از محجبه شان کار کیست ،نمی دانم 

فقط خدا کند ما را که  هیچ کدامشان نیستیم،به جای آنها نگیرند!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 14:44  توسط نورا   | 

درس گدایی

در گوش دخترک گدا گفتند:

بگو یا اباالفضل!

او با چشمانی پرخواب داد میزد:یا ابیفضل یا ابیفضل...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 18:0  توسط نورا   | 

بیزاری کلمه

ع!

ش!

ق!

خسته نشدید این همه مدت کنار هم...؟!؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 14:56  توسط نورا   | 

حتی تو!!

دوستت دارم..

دوستت دارم..

دوستت دارم..

تقدیم به تمام کسایی که کم میشنونش!

+ نوشته شده در  جمعه 24 دی1389ساعت 23:32  توسط نورا   | 

excuse me dady

وقتی بابا پرتقال میخوره

درست مثه یه انسان اولیه که بعداز چند روز گشنگی

داره یه تکه گوشت گوزن میخوره..

ملچ مولوچ میکنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 0:27  توسط نورا   | 

پیچ درپیچ

 به اتفاق های گره دار فکر میکنم..

که اگر بیاید؟!

که اگر نرود؟!

که اگر گره اش گیرم بیاندازد؟!

..

کورگره های پیچ درپیچت را برایم

ساده تر رو کن

که به حل نشدن نزدیکم و بیزار..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 0:28  توسط نورا   | 

سرخوشانه

جفت ۲!!

مبارکه؟؟ مبارکه! ایشالا...(در دل گفته شد)

.

.

۲۲سالگی هم از من دوید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 22:17  توسط نورا   | 

1=2

دیشب به حدی قربون صدقه خودم رفتم که

 صبح بعید نبود با خودم برم پای سفره عقد!!

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 22:53  توسط نورا   | 

زوال و زایش

ابر های سیاه بر روز سپیدم سایه می اندازند..

باران های اسیدی بر زمین سبزم تازیانه می زنند..

موج های عصبی بر خانه ی شنی ام هجوم می آورند..

خاکهای خاکستری بر عروسک های لطیفم دست می کشند..

...

حس می کنم خشم آسمان و زمین و خاک را...

من چتر امید بالای سرم است و احمقانه فریاد میزنم،

نمی ترسم..!   نمی ترسم..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 0:26  توسط نورا   | 

گرمی تو از من

کولر خونه ام رو زمستونا روشن میکنم..

دلم برای مردمِ توی کوچه میسوزه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 15:23  توسط نورا   | 

متنی که نورا عاشق شه

من سِحر نمی دانم،من فقط روحم را که بزرگ بود و سنگین گستراندم.

من سِحر نمی دانم..گفتی زمستان شده ای و من دل ام به حالت سوخت و

 روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود،مثل چادری روی تو کشیدم

و ذِکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.

من سِحر نمی دانم..نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.

گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.

گقتم نکند تورا کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟

پس روحم را از روی تو برچیدم.اما تو نبودی

غیب شده بودی. گفتم که سِحر نمی دانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 1:9  توسط نورا   | 

چه رنگی؟

میون این همه آدم خاکستری،

سفیدی وصله ی ناجوریه به اندازه سیاهی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 11:25  توسط نورا   | 

چشم بسته

 متوسط زمان بازو بسته کردن بند کفش برای یه نابینا

بیشتر از واسه منه..

یعنی من وقت آزاد بیشتری از یه نابینا دارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 21:12  توسط نورا   | 

و فقط ذره ای

میان گرگ و میش غروب

جایی که مشتری همسایه ماه شد،کنار دکه ی روزنامه فروشی،

تو از کنارم گذشتی..

و انگار برای شنیدن من می خواندی:

-چهره ات آئینه ی کیست

آنکه با من روبه رو بود..

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 11:49  توسط نورا   | 

آخرین برنامه, آخرین روز

اپیزود اول:

من و من

اپیزود دوم:

من و تو

اپیزود سوم:

من و من

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 1:22  توسط نورا   | 

لالا خونه..

گاهی که از صبح تا غروب بیرون هستم

انگار که خونه رو خواب کرده باشم و غروب بیدارش کنم..

 آدمها آلارم بیداری خونه هان؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 21:39  توسط نورا   |