حرفهای بی سر، گاهی با سروته
که این مسیر تکراری را تکرار،تکرار،تکراری نبینم...
ماشین جلویی جسم کوچکی شده در شیشه ماشین عقبی..
فرفره فروش کوچک که دریا را نصف کرده ،می چسبد به گوش دخترک
و پر های فرفره هی پیدا و پنهان می شوند..
هتل های قد و نیم قد ،مربع مستطیل هایی درهم،
چسبیده اند به شیشه مینی بوس...
دست مرد نوار افقی بر گردن زن...
همه چیز یکدست
تخت..
تخت...
مثل خیال خام من ۱۰دقیقه قبل از امتحان..!
شب ها پای تلویزیون چرت می زنی..
وراه اعتراضمان با "زندگی سخت است" خفه می شود...
روزگار خوشی تو پس کجاست ،بابا؟!!
میخوام سومی بودنمو بهت بندازم(به گرونیه عقده های عتیقه ی دلم)........
که تشخیص فا ح شه از محجبه شان کار کیست ،نمی دانم
فقط خدا کند ما را که هیچ کدامشان نیستیم،به جای آنها نگیرند!!
بگو یا اباالفضل!
او با چشمانی پرخواب داد میزد:یا ابیفضل یا ابیفضل...
ش!
ق!
خسته نشدید این همه مدت کنار هم...؟!؟
دوستت دارم..
دوستت دارم..
تقدیم به تمام کسایی که کم میشنونش!
درست مثه یه انسان اولیه که بعداز چند روز گشنگی
داره یه تکه گوشت گوزن میخوره..
ملچ مولوچ میکنه!
که اگر بیاید؟!
که اگر نرود؟!
که اگر گره اش گیرم بیاندازد؟!
..
کورگره های پیچ درپیچت را برایم
ساده تر رو کن
که به حل نشدن نزدیکم و بیزار..
مبارکه؟؟ مبارکه! ایشالا...(در دل گفته شد)
.
.
۲۲سالگی هم از من دوید!
صبح بعید نبود با خودم برم پای سفره عقد!!
باران های اسیدی بر زمین سبزم تازیانه می زنند..
موج های عصبی بر خانه ی شنی ام هجوم می آورند..
خاکهای خاکستری بر عروسک های لطیفم دست می کشند..
...
حس می کنم خشم آسمان و زمین و خاک را...
من چتر امید بالای سرم است و احمقانه فریاد میزنم،
نمی ترسم..! نمی ترسم..!
دلم برای مردمِ توی کوچه میسوزه!!
من سِحر نمی دانم..گفتی زمستان شده ای و من دل ام به حالت سوخت و
روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود،مثل چادری روی تو کشیدم
و ذِکر عشق خواندم تا تو داغ شدی.
من سِحر نمی دانم..نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.
گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.
گقتم نکند تورا کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟
پس روحم را از روی تو برچیدم.اما تو نبودی
غیب شده بودی. گفتم که سِحر نمی دانم...
سفیدی وصله ی ناجوریه به اندازه سیاهی!
بیشتر از واسه منه..
یعنی من وقت آزاد بیشتری از یه نابینا دارم!!
جایی که مشتری همسایه ماه شد،کنار دکه ی روزنامه فروشی،
تو از کنارم گذشتی..
و انگار برای شنیدن من می خواندی:
-چهره ات آئینه ی کیست
آنکه با من روبه رو بود..
من و من
اپیزود دوم:
من و تو
اپیزود سوم:
من و من
انگار که خونه رو خواب کرده باشم و غروب بیدارش کنم..
آدمها آلارم بیداری خونه هان؟!!